اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است
اما خدا را شکر که نوروز
هر سال این فکر را به یادمان می آورد.
پس نوروزتان مبارک که سالتان را سرشار از عشق کند . . .


سلام به همه ی دوستای عزیزم امیروارم سال خوبی رو در پیش داشته باشید
سال نو به همه ی شما مبارک
درشکفتن جشن نوروز برایتان در همه ی سال سر سبزی جاودان وشادی
اندیشه ای پویا و آزادی و برخورداری از همه نعمتهای خدادادی آرزومندم . . .
+
تاريخ سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 9:26 نويسنده ♥ ali reza ♥
|
یکی را دوست میدارم
ولی افسوس
او هرگز نمیداند.
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که
او را دوست میدارم
ولی افسوس
او هرگز نگاهم را نمیخواند
به برگ گل نوشتم من که
او را دوست میدارم
ولی افسوس
او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که
او را دوست میدارم
ولی افسوس
یک ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید.
صبا را دیدم و گفتم: صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم که
او را دوست میدارم
ولی افسوس
ز ابر تیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید.
کنون وامانده از هرجا دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست میدارم
ولی افسوس
او هرگز نمیداند!!
حیف عمرم
حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم
حیف غصه ای که خوردم، چون ازت خبر نداشتم
حیف اون روزا که کلی ناز چشماتو کشیدم
حیف شوقی که تو گفتی داری اما من ندیدم
حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم
حیف رویام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم
حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب
حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو ، تو خواب
حیف با وفایی من، حیف عشق و اعتمادم
حیف اون دسته گلی که ، توی پاییز به تو دادم
حیف فرصت های نقرم ، حیف عمرم و دقیقه م
حیف هرچی به تو گفتم ،راس راسی حیف سلیقه م
حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده
حیف احساس طلاییم ، حیف این عشق و عقیده
حیف شادی توی روزی که می گن تولدت بود
حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود
حیف جمعه های دلگیر ، حیف شنبه های رنگی
حیف اون روز که نوشتم ، چشای به این قشنگی
حیف فکرایی که کردم واسه جستن بهونه
حیف عشقی که کسی نیس حالا قدرشو بدونه
حیف اون همه قسم ها که به اسم تو نخوردم
حیف نازی که کشیدم چون که طاقت نیاوردم
حیف اون کسی که دائم عاشقم بود توی رویا
حیف که تو از راه رسیدی اون و دادمش به دریا
حیف چیزی که ندارم ،حیف ذوقی که نکردی
حیف گرمایی دستم که سپردمش به سردی
حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت
حیف اعتماد اون روز ،حیف واژه خیانت
حیف اون همه دعاهام، واسه ی تو شب یلدا
حیف اون چیزی که گم شد ، دیگه هم نمی شه پیدا
حیف اون شبی که گفتم پیش تو کمه ستاره
حیف اون حرفا که گفتی ، گفتم اشکالی نداره
حیف چشمایی که گفتم با تو با لبای خندون
حیف آرزوی دیدار ، با تو بودن زیر بارون
زیر سایه ی امن ترین سایه بان هستی دلواپس دلواپسی های یکدیگر باشیم
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
¤¤¤¤¤
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه .....
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !
تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!
تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، ***جه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگي ،پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !
براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد
و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد
تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
از انتظار ... متنفرم
+
تاريخ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 11:19 نويسنده ♥ ali reza ♥
|
فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی
اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردی
گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی
از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی
چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور
چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی
صدای فریادم را همه شنیدند جز او که باید میشنید
اشکهایم را همه دیدند
آشیانه ای که در قلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا گرفتارم
گرفتار عشقی که باور ندارد مرا ،
فکر میکند که این عشق مثل عشقهای دیگر این زمانه خیالیست ،
حرفهای من بیچاره دروغین است
حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ،
دیگر اشک نریزم و درون خودم بسوزم
اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم
اما رفتنم محال است ، عشق که آمد ، دیگر رفتنی نیست ،
جنون که آمد ، عقل در زندگی حاکم نیست
آنقدر به پایت مینشینم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگی میکنم تا بمیرم
گرچه شاید مرا به فراموشی بسپاری ،
اما عشق برای من با ارزش و فراموش نشدنیست
یادت هست که گفتی دوستت دارم سرمو پایین انداختم و گفتم نظر لطفته.
سرمو بالا آوردی تو چشام نگاه کردی و گفتی نظر لطفم نیست نظر دلمه.
تکرار اون حرفای نافذ و اون جمله که هیچوقت واسم تکراری نمی شد.
باعث شد که دل من هم صاحب نظر بشه و منو مجبور کنه
که بهت بگم دوستت دارم مگه نگفته بودی دوستت دارم؟مگه دوستت نداشتم؟
چرا حالا تنها هم آغوش من یاد توست؟یکی از ما دوتا دروغ میگفتیم
… ولی هنوز …همان قدر برایم عزیز هستی
که نمیتوانم تهمت آن دروغگویی را به تو بزنم.
آری من دروغ میگفتم دروغی به وسعت تمامی بی تو ماندن هایم
من دوستت نداشتم من دیوونه وار عاشقت بودم.
من تو رو با ذره ذره ی وجودم می پرستیدم ولی تو …
می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی و یك شب مهتابی باشه
می خوام یه كاری بكنم شاید بگی دوستم داری
می خوام یه حرفی بزنم كه دیگه تنهام نزاری
می خوام شبا عكس تو رو تو خواب گلها ببینم
می خوام برات از آسمون یاسهای خوشبو بچینم
می خوام كه جادوت بكنم همیشه پیشم بمونی
از تو كتاب زندگی یه حرف رنگی بخونی
امشب می خوام برای تویه فال حافظ بگیرم
اگه كه خوب در نیومد به احترامت بمیرم
امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا كنم
برای خوشبخت شدن خدا،خدا،خدا كنم
امشب می خوام تو آسمون عكس چشاتو بكشم
اگه نگاهم نكنی ناز نگاتو بكشم
می خوام تو رو قسم بدم به جون هرچی عاشقه
به جون هرچی قلب صاف رنگ گل شقایقه
یه وقتی كه من نبودم بی خبر از این جا بری
بدون یه خدافظی پر نزنی تنها بری
یه موقعی فكر نكنی دلم برات تنگ نمیشه
اگه بری شبا چشام یه لحظه ام خواب ندارن
راستی دلت میاد بری بدون من بری سفر
بعدش فراموشم كنی برات بشم یه رهگذر
اصلا بگو كه دوست داری این جوری دوستت داشته باشم
اسم تو را مثل گلا تو گلدونا كاشته باشم؟
ای كاش منم تو آسمون یه مرغ دریایی بودم
شاید دوستم داشتی اگه آهوی صحرایی بودم
ای كاش بدونی چشاتو به صدتا دنیا نمیدم
به آرزوهام میرسم وقتی تو پیشم باشی
تا وقتی این جا بمونی بارون قشنگ نم نمه
هوای رفتن كه كنی مرگ گلای مریم
نگام بكن برام بگو بگو میری یا می مونی
بگو دوستم داری یانه مرگ گلای گلدونی
نامه داره تموم میشه مثل تموم نامه ها
اما تو مثل آسمون عاشقی و بی انتها
حتی اگه دلت نخواد اسم تو ،تو قلب منه
چهره ی تو یادم میاد وقتی كه بارون میزنه
براي رسيدن به تو ...پا پيش گذاشتم ...
خودم را قسمت كردم ...تو را سهم تمام روياهايم كردم ...
انصاف نبود ...
تو كه ميدانستي با چه اشتياقي ...
خودم را قسمت ميكنم ... پس چرا ... چرازودتر از تكه تكه شدنم ...
جوابم نكردي ...براي خداحافظي ...
خيلي دير بود...................خيلي دير

+
تاريخ سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 19:57 نويسنده ♥ ali reza ♥
|
در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم
در بي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم
در حال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه كردم
در حين دويدن در كوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه به ياد لحظه هايي
كه بودي و اكنون نيستي ايستادم و آرام گريه كردم
ولي اكنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي
بچگانه اي كه به خاطرت اشك هايم را قرباني كردم
جای ِ خالی ِ زندگی
یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته
یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی
هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی
دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست
مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست
من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات، کنار شعله ور شدن شمع وجودت
اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...
دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم
از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را
جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام
هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم
وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم
چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم
اما باز هم جای تو خالی است... شاید اگر جای تو بودم
کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم
شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم
شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی
تا بدانی که چقدر دوستت دارم... روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم
اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!
این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام
دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند
اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند

دلم گرفته میخوام بنویسم که شاید یه کم از کوله باره غم هام کم شه
میدونی رسم زمونه چیه؟:تو چشم میذاری،
من قایم میشم .........اما تو یکی دیگه رو پیدا میکنی
یادته بهم گفتی که شب بی اعتباره ...
بودن و نبودنش فرقی نداره ...
تو قسم خورده بودی با من می مونی ...
دیگه اسمت واسه من یه یادگاره ...
خاطرات عشق پاره تو دلم چه موندگاره ...
قاب چشمای سیاهت عمریه که رو دیواره ...
تو شبای بی ستاره دل من هواتو کرده ..
در كلبه كوچك قلبم ،برايت، مركبي از غرور و محبت مهيا مي كنم
تا تكسوار درياي بي انتهاي عشقم گردي .اگر رفتي و مقصد گمشده
را نيافتي تو را به خدا سوگند مي دهم به كلبه كوچك قلبم بازگردي ! چشم به راه توام ...

+
تاريخ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 19:45 نويسنده ♥ ali reza ♥
|
وقتی که به دنیا اومدم صدایی در گوشم طنین افکند و گفت من تا آخرین لحظه عمرت با تو هستم گفتم تو
کیستی گفت من غمم: پیش خود خیال کردم که غم عروسکی هست که من با اون بازی کنم اما الان که
فکرشو میکنم میبینم من بازیچه ای هستم به دست غم
نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه
من از كجا شروع كنم دوست دارم يه عالمه
من و گذاشتي و بازم يه بار ديگه رفتي سفر
نمي دونم شايد سفر براي دردات مرهمه
تا وقتي اينجا بموني يه حالت عجيبيه
من چه جوري واست بگم بارون قشنگ ونم نمه
هواي رفتن كه كني واسه تو فرقي نداره
اما به جون اون چشات مرگ گلاي مريمه
آخرشم دق مي كنم تا من و دوست داشته باشي
مردن كه از عاشقيه يک دفعه نيست كه كم كمه
من نمي دونم تو چرا اينجور نگاهم مي كني
زير نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه
مي پرسم از چشماي تو ممكنه اينجا بموني ؟
مي خندي و جواب مي دي رفتن من مسلمه
برو به خاطر خودت اما به من قول بده
هرجاي دنيا كه بري ديگه نشو مال همه
رسمه كه لحظه ي سفر يادگاري به هم مي دن
قشنگ ترين هديه ي تو تو قلب من يه مشت غمه
شايد اين و بهم دادي كه هميشه با من باشه
حق با تو،تو راست مي گي غمت هميشه پيشمه
ديدي گلا شب كه ميشه اشكاشونو رو پاک مي كنن
يادت باشه چشم منم هميشه غرق شبنمه
تو مي ري و اسم من واز رودلت خط مي زني
اسم قشنگ تو ولي هميشه هرجا يادمه
چشماي روشنت يه كم كاش هواي من رو داشت
تنها توقعم فقط يه بار جواب ناممه
گاهی با خودم فکر ميکنم گفتن بعضی حرف ها چقدر سخت بود که هيچ وقت نگفتم....
گاهی با خودم فکر می کنم مگه بين من و تو چقدر فاصله بود ..........
که هيچ کدوممون نتونستيم این راهو بريم........
گاهی با خودم فکر ميکنم مگه من و تو چقدر ضعيف شده بوديم که این قدر راحت شکستيم......
هر چقدر که فکر می کنم بيشتر نا اميد می شم.........
مثل يه حقيقتی میمونه که انگار هميشه می دونستم........
و هميشه به خودم گفتم که وجود نداره دلم می خواست.......
این قدر بزرگ و قوی باشی که هميشه بتونی از اشتباهاتت پلی از تجربه بسازی........
داستان عاشقانه وزیبای شرط عشق
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید..
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان
به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.
مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت
و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

گر محبت ثمرش سوختن و ساختن است
یا به دنبال محبت سر خود باختن است
من به میدان رفاقت گذرم از سر خویش
تا بدانی که این حاصل دوست داشتن است
.
+
تاريخ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 22:48 نويسنده ♥ ali reza ♥
|
ساعت كوچيكه رويه تا قچه تو رو يادم مي ياره ساعت هايي كه با هم بوديم يادته
اومديم يه بازي كنيم من بشم مجنون تو ,تو هم اون ليلي من
اما من بازيمون وخيلي جدي گرفتم
و حالا چي دارم جز يه قلبي كه با خاطراتت ميزنه
وقتي دو نفر رو با هم ميبينم اگه بگم حسوديم نميشه
دروغه خيلي وقته نشده مثله قديما بشينيم برا هم از روزامون بگيم صبح هاي زيادي رفتن
و تو از هيچ كدومشون برام نگفتي تا حالا برام شعر گفتي
تا حالا چند بار به خاطرم اشك ريختي من همون
آدمم عوض نشدم ولي تو چي........... اين نقطه ها ميتونن خيلي ناگفته ها رو بگن
كه من نميتونم برات بگم هر موقع كم مي ياريم
آخر جمله هامون يه نقطه ميزاريم و از اول شروع ميكنيم
دلم تنگ ميشه برات
ولي چرا نمي فهمي باوركن دعوا هام به خاطر دوست داشتنته
كاشكي مي شد يه نقطه آخر عشقمون بزاريم
و از اول شروع كنيم از وقتي واقعا دوستت داشتم نبودنت برام
رنج آور بود تو كمتر بودي كنارم شايد بهتر بود نميگفتم دوستت دارم كاشكي همون
موقع تمومش مي كردم ولي تو نزاشتي گرفتاري هاي خودم كم بود غصه نبودنت هم روش اومد
تو رو خدا يه
بار وقتي ميگم دوستت دارم نگو دورغ ميگي , يكي ديگه رو ميخواي
چرا فكر ميكني من بهت دورغ ميگم فقط بگو چرا ؟
فكر كنم چيزه زيادي ازت نخواستم من نميتونم مثله .....
برا رسيدن بهت كوه بكنم ولي ميتونم يه شمع باشم كه برا رسيدن به تو بسوزم
و تنهايي تورو روشن كنم هر چند كوتاه اما با عشق

دلم بدجوری گرفته..هر طرف که نگاه ميکنم تو رو ميبينم...
عطرتو حس ميکنم و صداتو ميشنوم...
اماتو هيچ وقت نيستی...
ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم...
ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم...
می ترسم تو هممثل من بوی تنهايی و غربت بگيری...
می ترسم اين بغض هزار ساله به تو هم سرايت کنه...
من از مرگ نمی ترسم از رفتن تو می ترسم...
می ترسم تو بری و من نميرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...!!
مثل تموم شبهايی که گذشت..!!
مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند اومد...!!
روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تيره تر شده...
تنها يادت هست که اميد سپيده ای هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...
ديگه زير بارون خيس نميشم..!!
ياد اون چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه...
من و ببخش که هنوز ازت پرم ...
که هنوز نميتونم ازت دل ببرم...
راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه
که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟
تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر بميری که از زنده
بودنت هم خسته بشی؟؟
يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خيره شده لحظه ای
بيشتر باقی بمونه؟؟
ميدونی... من عاشقم چون فقط يه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر...
چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه تو)...
ميدونی... تو هيچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی..اشکمو
ببينی.. صدامو نشنيدی...
صدايی که خودت خفش کردی.. صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم عشق
من پاک بود...
عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی ميگفتم دوست دارم با بند بند وجودم ميگفتم..
اما هيچ وقت نفهميدی...
اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..ميدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تويی...
بذارهميشه پريشونت بمونم ميذاری که ؟؟
تو رو خدا اینم ازم نگیر من میمیرم
از وقتی که رفتی!
بـــهم گفت مـــنو مـــیخواد
بـــهم گفت اگه پاش باشه ته ِحادثه مـــیاد
بـــهم گفت که نفس هاشم اگه باشم مـــیمونه
بهم گفت شور بودن رو توی نگام مـــیخونه
دروغ گفت ...دروغ گفت ...
وقتی كه تنهایی میاد حس میكنم كه بی كسم
ترانه هام می سوزن و بریده میشه نفسم
ثانیه ها نمیگذرن هیچ موقع فردام نمیاد
دلم میگه زندگی رو با این همه درد نمیخواد
بس آخه چقدر میخوای منو به بازی بگیری
كاشكی كه راحتم كنی بگی الهی بمیری
بی رحمی عادتت شده دست خودت نیست میدونم
آخر یه روز میری و من تو حسرت تو میمیونم
دست خودت نیست میدونم
لعنت به اون دل سیات نفرین به این بخت بدم
سیاه شده روز و شبم اسیر و در به در شدم
قصه ما را هركسی می خونه میگه شاعره
واسه نوشتن دروغ دستاش همیشه حاضره
بسه آخه چقدر میخوای منو به بازی بگیری
كاشكی كه راحتم كنی بگی الهی بمیری
بی رحمی عادتت شده دست خودت نیست میدونم
اخر یه روز میری و من تو حسرت تو میمونم

دوستت دارم بی آنکه مرا دوست بداری.دوستت دارم حتی اگر به چشمان خیسم بخندی و بی خیال این باشی که دلم شکسته است.دوستت دارم حتی اگر دلت سنگ باشد.عزیزم باور کن من به تو نیازمندم.مرا باور داشته باش حتی برای یک لحظه هم که شده قلب من را با تمام وجودت حس کن.تا تنهایی دوباره به ویرانه دلم نیامده تو بیا و قاب عکس زیبایت را در انجا بگذار. دنیا رو بد ساختند:کسی را که دوست داری تو را دوست نمیدارد.کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمیداری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تودوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمیرسند و این رنج است به کدامین جرم حکم صبر برای من صادر شد؟
دلم میخواد بدونی چقدر عاشقتم
سلام عزیزم، دلم برات تنگ شده.
دلم می خواد با تو باشم، کنارت باشم.
دلم می خواد دستات تو دستام باشه
در حالی که سرم رو میزارم رو شونه هات.
دلم می خواد تو چشای خوشگلت زل بزنم
و دنیا تو این لحظه متوقف بشه برا همیشه.
دلم می خواد تمام خیابون های شهر رو باهات قدم بزنم
در حالی که از خودمون برا هم می گیم.
دلم می خواد تو رستوران روی میز دستات رو بگیرم.
دلم می خواد هر کی تو رستورانه
از عشقی که به هم داریم حسودیش بشه.
دلم می خواد بدونی از نظر من چقدر خوشگلی.
دلم می خواد بدونی چقدر عاشقتم و دوستت دارم.
دلم می خواد قلبم رو پیشت جا بزارم
و دلت مال من باشه برا همیشه.
دلم همه ی اینارو می خواد و از همه بیشتر تو رو
+
تاريخ شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 23:42 نويسنده ♥ ali reza ♥
|

دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد. گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب کردی؟!
تويه ساحل رويه شنها قايقي به گل نشسته
يكي با چشمون گريون گوشه ايي تنها نشسته
نگاه پر اظطرابش به افق به بي نهايت ساكته اما تو قلبش داره يه دنيا شكايت
تو چشاش حلقهء اشكه تويه قلبش غم دنيا منتظر به راه ياره تا بياد امروز و فردا
باورش نميشه عشق و همه دنياش زير آبه
تنها مونده تويه ساحل زندگي براش عذابه
تنهايي براش عذابه خاطرات لب دريا
ديگه از يادش نميره همه دنياش زير آب و خودش هم تو غم اسيره
دست بي رحم زمونه عشقش رو برده به دريا
حالا از خودش ميپرسه ميادش آيا و آيا!!!!!
عاشقي كه تنها باشه تويه دنيا نميمونه دل عاشق رو شكستن شده كاره اين زمونه
چیه دلم بازم ناز میکنی ، دلت گرفته.....
من و با غمها دم ساز می کنی ، دلت گرفته دل من دیگه این عشقا بسه
اونکه میگفت هم نفسه دیدی یه روز حسرت عشق و بی وفا به دلت نشوند و رفت
یه روز میاد یکی پیدا می شه به داد قلبم می رسه گریه نکن ، طاقت بیار ، میدونم ،
یکی از راه می رسهدلم ساده نشو نخور بازم فریب حرفاشو
نخور دوباره گول اون نگاه و اشک چشماشو خیال نکن که از گناه اون میشه
به راحتی گذشت بیا و نفرینش کن اینبار ، بی وفا آخه قلبت و شکست
نگاه ساده ات و حروم اون چشمون بی حیا نکن
حتی اگه میزنه قلبت شب و روز از ته دل واسه اون...
+
تاريخ پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 14:4 نويسنده ♥ ali reza ♥
|
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه هوسش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه تازه فردای همون روز از دوست عاشقش
با خبر شه خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری
ازش جدا شی خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد
اونو ببینه خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی کاش مجازات بدی داشت
توی قانون بی وفایی خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت ولی اون نخواد
بمونه همیشه سنگ صبورت خیلی سخته اون که دیروز
تو واسش یه رویا بودی از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی ....
اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره .
دومين كسي رو كه مياي دوستش داشته باشي و از
تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره .
بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين
به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي .
ديگه دوست دارم واست رنگي نداره ...
و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني
كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...
اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه...
پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم
بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد
پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ...
بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست
و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ...
وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد...

دنیا که این جوری نمی مونه همیشه یه روز میای میگم نمی خوام و نمیشه خیال نکنه
همیشه دلم برات می میره یه روزی برمی گردی که دیگه خیلی دیره یه روز میای سراغم
که خیلی وقته رفتم هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم این روزارو یادت باشه
یه وقت نگی نگفتی اون روزا دورنیست که به یاد من بازم بیفتی یه وقتی بر می گردی
که فایده ای نداره هر چی سرم آوردی دنیا سرت میاره...
+
تاريخ پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 12:29 نويسنده ♥ ali reza ♥
|
تكيه به شونه هام نكن من از تو افتاده ترم
ما كه به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم
كي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت كنم
حيف تو نيست كنج قفس چادر غم سرت كنم
من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها نه برده ي حلقه به گوش نه ناجي فرشته ها
من عاشقم همينو بس..
غصه نداره بي كسيم قشنگيه قسمت ماست كه ما به هم نمي رسيم
+
تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 22:2 نويسنده ♥ ali reza ♥
|
باز هم همان سکوت همیشگی...
سالها گذشت از روزهای پر جوانی!!!
سالها گذشت از غرور و کبر و نازت ....
باز هم سکوت...؟
چه میشود تو را ؟؟؟
هنوز هم در پس این سالهای دور
نگاهت میگردد او را...؟!؟!؟
چه می خواهی ببینی که هنوز ندیده ای؟
آیا هنوز نشانه ها را میگردی؟؟؟
خسته نشده ای از گشتن و نیافتن؟!؟!؟
انتظار ....
تا کجای این داستان ادامه خواهی داد؟؟؟
صبر....!!!
ایوب را پشت سر گذاشته ای!!!!
دیگر برای چه؟؟؟؟
حداقل تکلیف مرا هم روشن کن...
تو که میدانی زندگی ام بسته ام به وجودت....چرا مرا با خود میکشانی....؟
رهایم کن....بگذار تو نیز رها شوی....
تو اگر خسته نیستی من خسته ام....!!!
می خواهی التماست کنم؟؟؟
التماست میکنم...من که چیزی برای از دست دادن ندارم...
التماست می کنم....کافی است لحظه ای از تپش بایستی....فقط لحظه ای....
مرا رها کن و برو....
مرا همین بس که شاید از سر رحم گذارش بر آرامگاهم افتد...
باور کن مرا همین بس است....
تو را نمیدانم؟!؟!
+
تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 21:44 نويسنده ♥ ali reza ♥
|
داستان دختر بی وفا...
یه روز یه دختره یه پسره رو تو خیابون میبینه...خیلی ازش خوشش میاد...هرکاری میکنه دل پسره رو به
دست بیاره پسره اعتنایی نمیکنه...چون پسره فکر میکنه همه دخترا مثل همن...از داستانا شنیده بود که
دخترا بی وفان...خلاصه میگذره ۳٬۴روز...پسره هم دل میده به دختره...با هم دوست میشن و این دوستی
میرسه به ۱سال...۲سال...۴ و ۵...همینجوری با هم بزرگ میشن...خلاصه بعد از این همه سال که با
هم دوست بودن پسره از دختره میپرسه چقدر دوسم داری؟!...دختره با مکث زیاد میگه فکر نکنم اندازه ای
داشته باشه...پسره میگه:مگه میشه؟میشه عشقت رو دوست نداشته باشی؟...دختره میگه نه٬نه اینکه
دوستت نداشته باشم٬دوست داشتنم اندازه ای نداره...دختره از پسره میپزسه تو چی؟تو چقدر دوسم
داری؟...پسره هم مکث زیادی میکنه و میگه:........خیلی دوست دارم بیشتر از اونی که فکرشو
کنی...روزها میگذره شبها میگذره٬پسره یه فکری به نظرش میرسه...میگه میخوام این فکر رو عملی
کنم...میخواست عشق خودشو امتحان کنه...تا اینکه یه روز میرسه و به عشقش میگه:من یه بیماری
دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم...راستی اگه مردم تو چیکار میکنی؟...دختره یه کم
اشک تو چشاش جمع میشه و میگه:این چه حرفیه میزنی؟دوست ندارم بشنوم...خلاصه حرف و عوض
میکنه و میگه تو چی؟تو که مردی منم میمیرم...فکر مینه خیلی ساده اس تنهایی بدون تو موندن؟...پسره
میگه نه٬بگو حالا...دختره میگه نمیدونم چیکار میکنم ولی اگه من مردم چی؟...پسره بهش میگه امتحانش
مجانیه...اگه تو مردی بهت میگم چکار میکنم...خلاصه اتفاق میفته و پسره نقشه میکشه که یه قتل الکی
رخ بده...به ذهنش میرسه الکی خودش رو به مردن بزنه تا ببینه دختره چکار میکنه...خلاصه تشییع جنازه
واسه پسره میگیرن و دفنش میکنن و پسره یه جا قایم میشه میبینه دختره فقط یه شاخ گل قرمز میاره
میندازه و میره...تا اینکه میبینه واقعا اهمیتی واسش نداشته...دختره با کس دیگه ای رفته...خیلی غمگین
شده بود...دنیاش خیلی بی رنگ شده بود...تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف میکنه و میمیره...دختره
رو دفن میکنن...هیچکی سر مزارش نیست...پسره با یه شاخ گل یاس سفید یا نه با یه دسته گل یاس سفید
میره سر مزارش...بهش میگه اون لحظه بود که این سوال رو پرسیدی که اگه مردی چیکار میکنم؟...این
کار رو میکنم...تمام یاسهای سفید رو با خون خودم قرمز میکنم...منم کنارت میمیرم................
بالاخره پسرا بی وفاترن یا دخترا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
تاريخ دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:48 نويسنده ♥ ali reza ♥
|
چشمان ناز تو ، قلب مهربان تو، هر چه فکرش را میکنم محال است زندگی بدون تو
چه عادت کرده باشم به تو ، چه دوستت داشته باشم ، قلب عاشقم میگوید ،
این زندگی عاشقانه را مدیونم به تو
روزی آمدی و مرا از حال و هوای تنهایی بیرون آوردی
عاشقم کردی با مهر و محبت هایت، با قلب مهربانت
دیوانه ام کردی با آن چشمهای نازت
چه ناز است چشمانی که لحظه ای دیدن دوباره اش برایم آرزوست
تا لحظه های در کنار تو بودن را با چشمان ناز تو سر کنم ،
تا غرق شوم درون چشمهایت تا بشکنم سکوت را به بهانه ی دیدن چشمهایت
تا بگویم درد دلهایت را برایت ، منی که بی خبر نیستم از آن دل مهربانت
صدای دلنشین تو ، خیره شده ام به چشمهای زیبای تو،
تو نیز عاشقانه نگاه میکنی به چهره عاشق من ،
لبخندت مرا دیوانه تر میکند، عزیزم بیشتر از این تو را ببینم
به رویا نبودن این رویای زیبا شک میکنم ،
میترسم که خواب باشم ، میترسم که در خواب عاشقت شده باشم ،
میترسم که رویا را با حقیقت اشتباه گرفته باشم!
تو نیز مانند من به انتظار باریدن بارانی ،
یا باز هم اشک میریزی از اینکه دیدارمان به سر رسیده و تا فردا مرا نمیبینی
چگونه سر کنم شب را تا فردا ،نمیدانم حقیقت عشق تو را باور کنم یا آن رویا!
نمیدانم چگونه قلبم را راضی کنم که خواب نیست تو را داشتن را
ای قلب عاشقم باور کن عاشق شدن را
چشمان ناز تو مرا دلتنگ کرده، گرفتن دستهایت بی قرارم کرده ،
دیگر چگونه بگویم که بودن تو ،مرا بدجور عاشق کرده
حتی اگر با تو بودن رویا باشد ، می مانم تا ابد در همین رویا ،
به خیال تو ، به خیال داشتن فرشته ای مثل تو ،
به همین خیال رویایی زندگی میکنم
+
تاريخ یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 17:38 نويسنده ♥ ali reza ♥
|
مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگیم خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
و خیالم میگفت
تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دلم را آرام سر هم بند زنم .

+
تاريخ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 12:7 نويسنده ♥ ali reza ♥
|

بوسیدن
عطر خوش لبهایت ترانه ایست
برای زندگی
با بوسیدن جای لبانت بر کاغذ سرد
وجودت را با تمام گرمیش در وجودم احساس کردم
و
چه زیباست که کلمه
دوستت دارم
با رنگ لبان تو زیباتر شود
ای زیباترین زیبا
که من
همیشه صورتی را رنگ علاقه ات می دیدم
اما امروز صورتی برایم نقشی دگر دارد
رنگ لبان تو
رنگ دوست داشتن
رنگ یک بوسه...
+
تاريخ چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 19:45 نويسنده ♥ ali reza ♥
|
تونباشی چشام برات گریونه
دنیا برام بدون تو زندونه
دستات اگه دستامو تنها بزاره
شب و روزم لحظه ای آروم نداره
تو که بارون چشامو میبینی 
تو که مثل بارون آرومم میکنی
تو نباشی دل منو خون میکنی
جز تو هیچ کسی درد عاشقی و غصه های من و 
خنده های من و لحظه های من و گریه های من و
ندیده و نشنیده
وقتی تو نیستی من میشم بین این آدما
مثل یه غریبه و تو هم همه ها گم میشم
دنبال تو دنبال تو
+
تاريخ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 18:56 نويسنده ♥ ali reza ♥
|
ایمانت را نگه دار و ترس را به گوشه ای بنداز.شک هایت را باور نکن و هیچ وقت به باورهایت شک نکن. 
زندگی شگفت انگیز است فقط در صورتی که بدانی چطور زندگی کنی. 
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن. 
همیشه با خدا درد دل کن نه با خلق خدا و فقط به یگانه ی عالم توکل کن .آنگاه میبینی پیش از این که خودت دست به کار شوی کارها به خوبی پیش می روند.
+
تاريخ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 9:45 نويسنده ♥ ali reza ♥
|

دلم گرفته از آدم هايي که مي گن دوست دارم اما معني شو نمي دونن
از آدم هايي که مي خوان مال اونا باشي اما خودشون
مال تو نيستن از اونايي که زير بارون برات مي ميرن
و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره
+
تاريخ شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 19:18 نويسنده ♥ ali reza ♥
|

براش بنویس دوستت دارم آخه میدونی.
آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفها شونو از یاد
میبرن ولی یه نوشته ، به این سادگیها پاک شدنی نیست.
اگرچه پاره کردن یک کاغذ از شکستن یک قلب هم ساده تره...ولی بنویس...

چقدر سخته تو چشمهاي کسي که تمام عشقت رو دزديده وبه جاش يه زخم هميشگي 
رو قلبت هديه داده زل بزني وبه جاي انکه لبريز از کينه و نفرت بشي،حس کني هنوزم دوسش داري.
چقدر سخته توخيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديدش هيچ چيزي به جز سلام نتوني بگي..... 
چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه، اما مجبور باشي بخندي تانفهمه هنوزم دوسش داري
+
تاريخ شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 18:43 نويسنده ♥ ali reza ♥
|
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
قلب
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…
+
تاريخ سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 18:32 نويسنده ♥ ali reza ♥
|
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.
دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد
كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره.
بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت
و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم
+
تاريخ سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 18:20 نويسنده ♥ ali reza ♥
|
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم
با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد .
من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود.
آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :
"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد
، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره.
ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ،
قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ،
با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ،
متشکرم و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ،
من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد.
من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ،
اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ،
فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ،
دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت
و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه.
من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ،
خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.
+
تاريخ سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 18:18 نويسنده ♥ ali reza ♥
|